خوش به حالت حلزون!
-
تاریخ: 1403/5/4 ساعت: 13:10
یکی دوماهی هست که قسمت املاک/رهن و اجاره ی آپارتمان برنامه ی بازار را شخم می زنم. آن اوایل در وارد کردن فیلترها مصمم بودم مراعات حالمان را بکنم و با صداقت و البته کمی ارفاق، رهن و اجاره ای که در توانمان هست را وارد کنم،دیدم که نه، با این مبالغ نمی شود راه را به جایی برد، لذا تصمیم گرفتم کمی ریخت و پ...
حرف من پیش کسی مثل تو ابراز نشد...
-
تاریخ: 1403/4/19 ساعت: 19:10
ده سال پیش اینقدر راحت با بقیه صحبت نمی کردم، بقیه منظورم اطرافیان صمیمی ام هستند، خیلی سبک سنگین می کردم و اجازه نمی دادم آن ها متوجه برخی احساسات و عقاید و تجربه هایی شوند که برای من است. نه اینکه حالا موقعیت و شرایط را نادیده بگیرم و اصول تعامل را زیر پا بگذارم هر چه بخواهم بگویم و... نه...منظور ...
منِ مامان(2)
-
تاریخ: 1403/4/19 ساعت: 19:10
پستی که بماند به یادگار مثلا: تجربه ی مادری برای تو، با تمام بالا و پایین ها و سختی و شیرینی هایش، برای من پر از لذت است و آرامش... تویی که با آمدنت مسیر مادرنگی ام را روشن تر، پررنگ تر و خوش رنگ تر کردی روشنی چشمانم! خوش آمدی حسین من، خیلی هم خوش آمدی نور عین من❤️ پست اصلی: تجربه ی فرزند دوم،به مر...
این شغلِ سخت!
-
تاریخ: 1403/4/3 ساعت: 14:41
قبل ترها که می شنیدم مادری و خانه داری کارهای خیلی سختی هستند و برای همین اجرشان بسیار، قبول می کردم، اما قلبا به سختی شان ایمان نداشتم. گاهی در ذهنم مرور می کردم کارهای یک زن خانه دار را. سخت ترین قسمتش برای من صبح زود بیدار شدن و آماده کردن صبحانه و پخت نهار و شام بود. منی که دل خوشی از آش پزی ند...
کوچه ی غفلت
-
تاریخ: 1403/4/3 ساعت: 14:41
چیزهای زیادی هست که از آن ها می ترسم... یکی از این چیزها این است که خودم مشغول خودم باشم و زندگی ام و هوا برَم دارد که چقدر آدم بی آزار و خوبی هستم و سر به راهم، بی خبر از دل هایی که سوزاندم، فکرهایی که با حرف های نا به جایم مشغول کرده ام، اشک هایی که در بی خبری من می چکند و دل هایی که بدجور زخمی و...
به سبک منزوی
-
تاریخ: 1403/4/3 ساعت: 14:41
حسین منزوی می گوید: من سراپا زخمم تو سراپا همه انگشتِ نوازش باش الان که دوباره آمدم تا چیزی بنویسم، دیدم چقدر حرف دارم برای گفتن! :) لذا زهرا می گوید: من سراپا حرفم، تو سراپا همه آماده ی خواندن باش... با تشکر پ. ن ببخشید اگر حرفهایم فقط وقتتان را می گیرد من می نویسم، شما نخوانید بی تعارف Adblock te...
گاهی وفاداری به جز تنهایی ات نیست....
-
تاریخ: 1403/3/16 ساعت: 19:50
مدتی ست که شدیدا احساس تنهایی می کنم. نه اینکه حس جدیدی باشد و قبل ترها دچارش نشده باشم برای مدت ها، نه.... فقط اینکه احساس می کنم این تن، این جان، این روحِ تشنه ی همراهی و همدلی، کفاف تنهایی ام را نمی دهد دیگر... خوانده بودم که دردها و رنج ها وسعت می دهند جان را، این تنگ شدن عرصه ی طاقت ما چه معن...
دوشنبه ی گرم
-
تاریخ: 1403/3/4 ساعت: 16:22
امروز از آن روزهایی بود که برای بار چندم در زندگی کاری ام به این نتیجه رسیدم که معلمی خیلی هم شغل جذابی نیست، بچه ها آن طور که فکر می کردم معصوم و با محبت نیستند، نمی توانم نسبت به تعامل سرد بعضی از همکارانم بی تفاوت باشم واقعا و ادای انسانهای با اعتماد به نفس را در بیاورم که به جهنم که فلانی خودش ر...
نپرس چرا
-
تاریخ: 1403/2/11 ساعت: 16:19
شرح حال من در طول زندگی27 سالم: آخ زهرا، تو چقدر با همه اینجوری هستی، همه با تو اینجوری هستنu200d♀️ پ. ن: با شما نیستم
معلم معمولی:)
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 16:40
می گوید:همان اول که رفتی نخند، جدی باش! استادمان گفته چند روز اول جدی و بعد هم به مرور لبخند، آن وقت آن لبخند است که حکم جایزه را دارد و بیشتر می چسبد به جان دانش آموز. در حالیکه کمی حرصم در می آید که یک دانشجوی سال دومی مرا نصیحت می کند و نقد می کند نحوه ی تعاملم را، تایید می کنم حرفش را و می گویم:...
من زنده به آنم که آرام نگیرم!
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 15:45
مدتی هست درگیر کاری هستم که مدت هاست فکرم را مشغول کرده، تا قبل از شروع کار بارها خودم را به بی خیالی زده ام، بارها تلقین کرده ام که برایم مهم نیست اصلا این مسئله، بارها الویت هایم را مرور کرده ام تا به خودم بفهمانم این آرزو یا شاید این خواسته فقط یک قسمت کوچکی از مسیر است که حتی پر می شود با جایگزی...
واویلای پیش از مرگ!
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 15:45
اگر آن دو سه تست شک دار را در رشد و آن یکی را در عمومی و دیگری را در تربیتی میزدم الان خوشحال بودم. 5 تست ناقابل چندماه قابل دار گفته بود تو شک دارهایت را بزن، بد کردم... خیلی بد Adblock test (Why?)
ما روان را بنگریم و حال را
-
تاریخ: 1402/9/7 ساعت: 13:08
فکری شده و دچار تردید نمی دانم باید چکار کنم برایش می نویسم فلان راهکار می تواند راهگشا باشد بعد سوالی را می پرسم که احتمال می دهم تاکنون نپرسیده ام. برای کمک به خودم و خودش می پرسم:وقتی چنین حالی داری دوست داری چکار کنم؟ چه انتظاری داری؟ _می گوید:" من انتظار دارم خودت باشی دست به خودت نزن همینجو...
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز....
-
تاریخ: 1402/8/25 ساعت: 21:48
برای تو می نویسم برای تویی که هیچ وقت اولین روز آشناییمان را فراموش نخواهم کرد برای تویی که در حساس ترین دوران زندگی ام با بهترین کیفیت ممکن همراه بودی و هم دل! تویی که هروز ذوق دیدنت را داشتم آن روزها روزهایی که گذشت و مایی که دور افتاده ایم از هم... همیشه هرچند جسممان دور می شد از هم، باز انگار ر...
شش ساعت و نیمی که گذشت:)
-
تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 15:06
ساعت 6:30 _صبح به خیر _.... _سلام با ضعیف و ناراحت ترین صدای ممکن جواب می دهم:سلام. اگر جوابش واجب نبود که باز هم سکوت جایز بود در منطق من، منطق که نه، در مانیفست احساسات من. هم چنان بالای سرم ایستاده و می فهمم نگاه می کند، من هم نگاه می کنم، اما نه به او، به طفلی که از یک نیمه شب تا 6:30 صبح دل د...
دومین باری که مامان شدم
-
تاریخ: 1402/5/31 ساعت: 13:40
دارم روزهایی را زندگی می کنم که هم خیلی می ترسیدم از آمدنشان، هم نگران بودم بابتشان و هم لحظه شمار برای رسیدن و تجربه کردنشان! خودم را آماده کرده بودم برای تجربه دردهای وحشتناک، برای درک نشدن، برای روزهایی که از بدنم متنفر می شوم و دلم می خواهد تمامم را بردارم و از این بدن خسته و له و برش خورده و دو...
نه اونقدر که میگن:)
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 13:24
فیدیبو را باز کردم، ماراتن ادبیات فرانسه. و کتابی که بریده هاش را زیاد دیده ام، تصاویرش را، دیالوگ هایش را و تعریفش را... ده یازده سال قبل هم خوانده بودم اما شاید کامل نه... چون این بار که خواندم جدید بود برایم. گاهی به مفاهیم و حرف های قشنگی برمی خوردم، اما فقط قشنگ... اصلا آن چیزی که انتظارش را د...
روزهای آشفتگی
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 13:24
خودم هم حالم را نمی فهمم... گیج و سردرگم و البته نگرانم. برای اولین بار تجربه ی خوبی نداشتم از آن اتفاق هر چند که خداراشکر همه چیز به خیر و سلامتی بود، اما حال من و خصوصا روان و دلم اصلا خوش نبود... هر صبح با خستگی و درد بلند می شدم و هر غروب غم تمام عالم می نشست روی دلی که انگار کلی زخم خورده بو...
کن نظری که تشنه ام....
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 13:24
فکر می کردم بعد از تولد دومی، فقط اولی ست که حسادت و احساسات منفی را تجربه می کند،فکر نمی کردم من هم درگیر این احساسات شوم اصلا... پیش بینی نمی کردم مرا پس بزند و بچسبد به مادرم و از او جدا نشود و مرا نخواهد... این ها را که می نویسم بغض دارم و اشک از صبح سعی می کنم مثل همیشه با او بازی کنم، ارتباط...
همینجوری خوبی!
-
تاریخ: 1402/4/3 ساعت: 15:55
تمام که شد با همان ماژیک سبز فسفری و مداد گذاشتم زیر مبل سه نفره که دوباره از اول شروع کنم به خواندن. خیلی وقت پیش از پردیس کتاب سفارش داده بودم اما فرصت خواندنش نبود، حالا هم حداقل دوماهی هست که درگیرش هستم. همانطور که از تصویر روی جلد مشخص است، کتاب در مورد"پذیرش خود" هست. با تمام کم و کاستی های...