دوشنبه ی گرم

ساخت وبلاگ

امروز از آن روزهایی بود که برای بار چندم در زندگی کاری ام به این نتیجه رسیدم که معلمی خیلی هم شغل جذابی نیست، بچه ها آن طور که فکر می کردم معصوم و با محبت نیستند، نمی توانم نسبت به تعامل سرد بعضی از همکارانم بی تفاوت باشم واقعا و ادای انسانهای با اعتماد به نفس را در بیاورم که به جهنم که فلانی خودش را برای من می گیرد، اصلا مهم نیست و... (چیزهایی که چند روز پیش در ذهنم مرور می کردم)

فهمیدم بچه ها چقدر الفاظ بی ادبانه بلد هستند و چقدر من برایشان مهم نیستم و چقدر دارم چرت می گویم سرکلاس. 

این ها که به هیچکدام اهمیت نمی دهند. 

هم چنین فهمیدم یک کولر 7000 وسط گرمای ظهر نمی تواند پاسخگوی ده کلاس باشد، آن هم با فس فس کردن از ته سالن و ده کلاسی که از شدت گرما درهاشان چهارطاق شده تا بلکه کمی هوای خنک بیاید.

فهمیدم حتی وقتی از قبل برنامه بریزم نمی توانم حین صحبت کردن برای جمعی آرام و شیک صحبت کنم و ناخودآگاه مدل سرعتی خودم می شوم.

فهمیدم باید سال دیگر جابجا شوم و بروم به یک مدرسه ی جدید، جو جدید و کلاس جدید

در حالیکه چند روز پیش حس می کردم چه معلم خوبی هستم، عجب شاگردهای بامعرفتی دارم و تجربه ی محیط جدید برایم راحت تر شده بود انگار.... 

همه ی این افکار منفی را گرمای بیش از حد امروز به سرم آورد.

تا خدا چه بخواهد برای فردای این معلم بی نوا

شرمنده دکتر!!!!...
ما را در سایت شرمنده دکتر!!!! دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : 2mehrnevis0 بازدید : 28 تاريخ : جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 16:22