خرید بک لینک
یکی دوماهی هست که قسمت املاک/رهن و اجاره ی آپارتمان برنامه ی بازار را شخم می زنم. آن اوایل در وارد کردن فیلترها مصمم بودم مراعات حالمان را بکنم و با صداقت و البته کمی ارفاق، رهن و اجاره ای که در توانمان هست را وارد کنم،دیدم که نه، با این مبالغ نمی شود راه را به جایی برد، لذا تصمیم گرفتم کمی ریخت و پاش کنم و بر خودمان سخت بگیرم تا بلکه جایی معمولی پیدا شود. باز هم انگار که ریخت و پاش من برای مالکان مرفه لطیفه ای بی معنی باشد....  لذا بیشتر سخت گرفتم تا مگر به مذاق صاحبان خانه خوش آید و بتوانم جایی را پیدا کنم.  و این عصر و امشب که جستجوی میدانی را شروع کردیم، متاسفانه باید اعلام کنم که بدجور حالم گرفته شد.  گمان نمی کردم در مناطق مثلا برخوردار شهر، اینطور موارد دهشتناکی یافت شود.  بوی نامطبوع راهرو و خانه ها... آشپزخانه هایی با کابینت هایی باقی مانده از جنگ جهانی دوم حمام و سرویس هایی که جرات نگاه کردن بهشان نداشتیم چه برسد به شستشو و اجابت مزاج..... خدا برای چشمتان نیاورد دیدن چنین منظره هایی و پایتان باز نشود به چنین خانه هایی... فقط یک مورد خیلی خوب وجود داشت که چندان مناسب جیب کارمندی ما نبود اما گویا چاره ای نیست جز تسلیم... البته که این مورد هم شاید قسمتمان نشود بنابه دلیلی که گفتم و نیز برخی دلایل دیگر، تا خدا چه بخواهد.... خلاصه که هر چه در ظاهر حفظ کردم آرامش را و دم نزدم از اندوه درونم، مغزم از حساب و کتاب در حال انفجار بود و هست و روحم از خستگی... خدارا هزار مرتبه شکر که خانه ی روح که تن باشد تا جایی که فعلا می دانم تقریبا سالم است... روح و جسم سالم باشد و بماند، باقی درست می شود به هر طریقی...  خلاصه که یاد و صدای آن خواننده که می خواند:خوشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 13:10

ده سال پیش اینقدر راحت با بقیه صحبت نمی کردم، بقیه منظورم اطرافیان صمیمی ام هستند، خیلی سبک سنگین می کردم و اجازه نمی دادم آن ها متوجه برخی احساسات و عقاید و تجربه هایی شوند که برای من است. نه اینکه حالا موقعیت و شرایط را نادیده بگیرم و اصول تعامل را زیر پا بگذارم هر چه بخواهم بگویم و... نه...منظور چیز دیگریست.می خواهم بگویم که ده سال قبل، نمی توانستم یا بهتر است بگویم نمی خواستم دوستانم را در جریان دغدغه های شخصی و برخی مشکلات حتی قابل بیان بگذارم.از قضاوت شدن می ترسیدمو خیلی چیزهای دیگر...حالا اما زیاد مشورت می گیرم از دوستانم، حرف هایم را میزنم، خودم را سانسور نمی کنم و گاهی واضحا می گویم که حرف دارم و باید بنویسم یا بگویم.انتظارات عجیب و غریبی هم ازشان ندارم، همین که بخوانند یا بشنوند کافیست.نمی خواهم بگویم زهرای ده سال قبل بهتر است یا زهرای اکنون... نه! ده سال قبل از جنس تعاملم راضی بودم، اکنون هم...می خواهم بگویم برایم جالب است که نوع و جنس روابطمان با گذر زمان، با بالاتر رفتن عدد سنمان و رشد احساساتمان و دگرگونی نیازهای روحی مان، چقدر می تواند متفاوت باشد.ده سال قبل تو دار بودن برایم ارزش بوده و رضایت بخش، حالا کمی برون ریزی احساسات و عقاید را برای کسانی که سالهاست می شناسمشان، کمک کننده می دانم.نمی دانم اگر زنده باشم بعدتر چگونه خواهم بود. فقط امیدوارم در هر مرحله کاری را که برای سلامت روح و روان خودم و البته دیگران:) لازم است را پیش بگیرم و نترسم از تغییرات این چنینی. پ. ن ممنونم از همه تان که میخوانید و می شنوید و هر گاه لازم باشد ابایی ندارم از ابراز خودم محضرتان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 19:10

پستی که بماند به یادگار مثلا: تجربه ی مادری برای تو، با تمام بالا و پایین ها و سختی و شیرینی هایش، برای من پر از لذت است و آرامش...  تویی که با آمدنت مسیر مادرنگی ام را روشن تر، پررنگ تر و خوش رنگ تر کردی روشنی چشمانم! خوش آمدی حسین من، خیلی هم خوش آمدی نور عین من❤️ پست اصلی: تجربه ی فرزند دوم،به مراتب شیرین تر، لذت بخش تر و با آرامش تر از اولین تجربه ی فرزندآوری است، هم برای مادر، هم پدر.  و این اصلا به این معنا نیست که فرزند دوم دوست داشتنی تر و عزیزتر است و.... نه... هر کدام از بچه ها ساکنان همیشگی و در حقیقت عزیزترین ساکنانِ ابدی قلب والدینشان هستند و عزیز و دوست داشتنی!  منظور من چیز دیگریست؛ اینکه بعد از تولد دومین فرزند، آن نگرانی های تولد اولین فرزند را نخواهی داشت؛ تو قبلا این مسیر را آمده ای و با وجود تمام تفاوت هایی که بچه ها با هم دارند، اما اکنون تو مادری هستی که نوزاد را به بغل می کشد و از او مراقبت می کند، نه زنی که مادری برایت دنیای نا شناخته و عجیب و غریب باشد و دائم با خودت فکر کنی که هنوز انگار مادر نشده ای و باید چکار کنی و....  و فارغی از نگرانی های مختلفی که بعد از تولد اولین فرزند داشتی، چون این مسیر آشناست، قبلا گذرانده ای این دوره را... در واقع می خواهم بگویم که مادری مسیری ست پر پیچ و خم و پر دست انداز و البته لذت بخش، که تولد فرزند دوم می تواند در طی کردن بهتر این مسیر و تسریع تکامل و رشد مادرانگی موثر باشد، می تواند....  اگر می خواهید یک مادری متفاوت را تجربه کنید و اگر شرایط مهیاست و خودتان هم مایلید، برای بار دوم مادر شدن بدون اغراق بسیار گزینه جذاب و مهیجی ست:)  (قطعا من هم تا کنون غر ها زده ام از اذیت های پسرها وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 19:10

قبل ترها که می شنیدم مادری و خانه داری کارهای خیلی سختی هستند و برای همین اجرشان بسیار، قبول می کردم، اما قلبا به سختی شان ایمان نداشتم. گاهی در ذهنم مرور می کردم کارهای یک زن خانه دار را.  سخت ترین قسمتش برای من صبح زود بیدار شدن و آماده کردن صبحانه و پخت نهار و شام بود. منی که دل خوشی از آش پزی ندارم(گرچه خیلی وقت ها ادای کدبانوهای عاشق پخت و پز را در اورده ام، اداهایی که هیچ کمکی نکرد به تعدیل حس واقعی ام نسبت به آش پزی) .  آن وقت ها در خیالاتم اگر زن خانه دار قرار نبود صبحانه ای آماده کند می توانست تا ساعت9 بخوابد و بعد چیزی بخورد، نهار را اماده کند و یک گردگیری و جاروکشیدن وشستن ظرفها مگر چقدر زمان می برد اگر کار هروزه باشد؟! زن خانه دار ِ ذهن من تا ساعت 12 تمام کارهای مربوط به خانه را انجام می داد، نمازی می خواند و بعد هم سراغ کارهای مورد علاقه اش می رفت تا وقت نهار.  از ظهر تا دم غروب هم وقت استراحت و باز رسیدن به امور شخصی اش بود و بعد هم آماده کردن بساط شام که اغلب حاضری پسند بود و گاهی هم دلش هوس بیرون رفتن یا خوردن غذای فلان فست فود را می کرد. فاصله غروب تا شب کنار خانواده می گذراند و شب هم قبل خواب کتابی می خواند، چیزی می نوشت،صوتی پخش می کرد و بعد به خواب می رفت.  در این بین بیرون رفتن و وقت گذراندن با دوستان و خرید هم لحاظ کرده بودم. کار چندان سختی به نظر نمی آمد. یعنی اگر قرار بود هروزِخدا انجام شود، سخت نبود چندان. چون اغلب خانه مرتب است و می ماند همان بحث پخت و پزِ حوصله سر بر.  اما سخت در اشتباه بود این زهرا سخت... اصلی ترین اشتباه هم این بود که روزهای زن خانه دار را بدون بچه تصور می کرد.  حالا که چند وقتی ست بیشتر از قبل،درگیرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 14:41

چیزهای زیادی هست که از آن ها می ترسم... یکی از این چیزها این است که خودم مشغول خودم باشم و زندگی ام و هوا برَم دارد که چقدر آدم بی آزار و خوبی هستم و  سر به راهم، بی خبر از دل هایی که سوزاندم، فکرهایی که با حرف های نا به جایم مشغول کرده ام، اشک هایی که در بی خبری من می چکند و دل هایی که بدجور زخمی و شکسته اند... این وحشتناک است، خیلی هم وحشتناک است...  زمانی بیشتر وحشتناک می شود که من در ذهنم چنین شخصی را سراغ دارم و به او خُرده می گیرم در گفتگوهای درونی ام، و بعد یادم می افتد عیب هر کس را گرفتم، اغلب خودم هم دچار شدم، بدجور هم دچار شدم! فقط اعتراف می کنم که می ترسم از چنین بلایی... از غفلت از دل هایی که خون کرده ام با گشودن بی موقع دهانم، با کنترل نکردن گره های وجودم، با به افسار نگرفتن خودپسندی ام....   و قنا ربنا عذاب النار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 14:41

حسین منزوی می گوید:

من سراپا زخمم

تو سراپا

همه انگشتِ نوازش باش

الان که دوباره آمدم تا چیزی بنویسم، دیدم چقدر حرف دارم برای گفتن! :)

لذا زهرا می گوید:

من سراپا حرفم، تو سراپا همه آماده ی خواندن باش...

با تشکر 

پ. ن

ببخشید اگر حرفهایم فقط وقتتان را می گیرد

من می نویسم، شما نخوانید بی تعارف

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 14:41

مدتی ست که شدیدا احساس تنهایی می کنم. نه اینکه حس جدیدی باشد و قبل ترها دچارش نشده باشم برای مدت ها، نه....  فقط اینکه احساس می کنم این تن، این جان، این روحِ تشنه ی همراهی و همدلی، کفاف تنهایی ام را نمی دهد دیگر...  خوانده بودم که دردها و رنج ها وسعت می دهند جان را، این تنگ شدن عرصه ی طاقت ما چه معنا دارد خدا؟ به گمانم کیفیت گذراندن دوران رنج است که بزرگ می کند روح را...  نه صرفا در معرضش قرار گرفتن... که اگر تنها در رنج بودن آدمی را رشد می داد، شاید اوضاع آدم ها به گونه ای دیگر می بود... و من مردود شده ام، خودم خوب می دانم خداجان....  زهرای زودرنج کم تحمل را چه به وسعت روح؟ اویی که این بار آخر که شاید خیلی بیشتر بستر رشد، بستر دل کندن از غیر و متوجه تو شدن برایش فراهم بود، طاقت نیاورد و با خبر کرد عزیزانش را.  و حالا این تنهایی سنگین همراه روزهایش شده...  شاید حرف زدن در مورد تجربه ی چنین حسی هم باز اشتباه باشد و من شاگرد ناخلفی که نمی فهمد و نمی خواهد بفهمد....  گیج شده ام، و پشیمان و درمانده...  مددی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 19:50

امروز از آن روزهایی بود که برای بار چندم در زندگی کاری ام به این نتیجه رسیدم که معلمی خیلی هم شغل جذابی نیست، بچه ها آن طور که فکر می کردم معصوم و با محبت نیستند، نمی توانم نسبت به تعامل سرد بعضی از همکارانم بی تفاوت باشم واقعا و ادای انسانهای با اعتماد به نفس را در بیاورم که به جهنم که فلانی خودش را برای من می گیرد، اصلا مهم نیست و... (چیزهایی که چند روز پیش در ذهنم مرور می کردم) فهمیدم بچه ها چقدر الفاظ بی ادبانه بلد هستند و چقدر من برایشان مهم نیستم و چقدر دارم چرت می گویم سرکلاس.  این ها که به هیچکدام اهمیت نمی دهند.  هم چنین فهمیدم یک کولر 7000 وسط گرمای ظهر نمی تواند پاسخگوی ده کلاس باشد، آن هم با فس فس کردن از ته سالن و ده کلاسی که از شدت گرما درهاشان چهارطاق شده تا بلکه کمی هوای خنک بیاید. فهمیدم حتی وقتی از قبل برنامه بریزم نمی توانم حین صحبت کردن برای جمعی آرام و شیک صحبت کنم و ناخودآگاه مدل سرعتی خودم می شوم. فهمیدم باید سال دیگر جابجا شوم و بروم به یک مدرسه ی جدید، جو جدید و کلاس جدید در حالیکه چند روز پیش حس می کردم چه معلم خوبی هستم، عجب شاگردهای بامعرفتی دارم و تجربه ی محیط جدید برایم راحت تر شده بود انگار....  همه ی این افکار منفی را گرمای بیش از حد امروز به سرم آورد. تا خدا چه بخواهد برای فردای این معلم بی نوا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 16:22

شرح حال من در طول زندگی27 سالم:

آخ زهرا، تو چقدر با همه اینجوری هستی، همه با تو اینجوری هستنu200d♀️

پ. ن:

با شما نیستم

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 11 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:19

می گوید:همان اول که رفتی نخند، جدی باش! استادمان گفته چند روز اول جدی و بعد هم به مرور لبخند، آن وقت آن لبخند است که حکم جایزه را دارد و بیشتر می چسبد به جان دانش آموز. در حالیکه کمی حرصم در می آید که یک دانشجوی سال دومی مرا نصیحت می کند و نقد می کند نحوه ی تعاملم را، تایید می کنم حرفش را و می گویم:آره حواسم هست! عادت کرده ام به نقدهای خواهرانه شان و قبول دارم نقدهایشان را، کم هم نه، زیاد.  چرا که تقریبا نه ماه در کلاس من حضور داشتند و دیده اند مرا و نحوه کلاس داری ام را... به علاوه قریب 20 سال است که می شناسند مرا. شاید بهتر از هر کس دیگر  در راه به جمله بندی هایم فکر می کنم.  آدمی که سرش همزمان محفل افکار زیاد و گوناگون باشد، کمتر می تواند سخنران خوبی هم باشد.  به این فکر می کنم چه قدر همه چیز سریع پیش رفت،رفته بودم ابلاغ را بگیرم که هفته ی آینده مدرسه بروم، همان روز گفتند ظهر برو سر کلاس و من هم قبول کردم، چرا که حق مرا جوری دادند که انگار لطف کرده اند، اینطور شد که یک هفته مرخصی حلال تر از شیر مادر را بی خیال شدم و راهی مدرسه شدم.  یک کلاس38 نفره از دخترهای کلاس پنجمی  برای معلمی که از ابتدا در مدرسه پسرانه تدریس داشته، ورود ناگهانی به جو دخترانه می تواند سکته ی خفیفی محسوب شود.  سکته ای از سرخوشی، از ذوق، از سر آرامش!  باورم نمی شود که وقتی پای تخته چیزی می نوشتم، خیلی کم صدا می آمد و خبری از سیلی و مشت و داد و ادا درآوردن نبود.  وقتی گفتم مشغول نوشتن شوند، کیف کردم از دیدن آن همه خودکار کاکتوسی و هویجی و پری دریایی و رنگارنگ،حتی یک نفر هم نگفت دفتر و قلم نیاورده.  تا آخر ساعت هم لباس هایشان تمیز ماند، بدون ذره ای خاک.&nbادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 16:40

مدتی هست درگیر کاری هستم که مدت هاست فکرم را مشغول کرده، تا قبل از شروع کار بارها خودم را به بی خیالی زده ام، بارها تلقین کرده ام که برایم مهم نیست اصلا این مسئله، بارها الویت هایم را مرور کرده ام تا به خودم بفهمانم این آرزو یا شاید این خواسته فقط یک قسمت کوچکی از مسیر است که حتی پر می شود با جایگزین های مشابهش! اما هیچ وقت کاملا قانع نشدم و برای همین، برای بستن این پرونده ی همیشه باز، برای رهایی ذهنم، برای ثابت کردن خودم به خودم دوباره شروع کردم این کار را. وضعیت فعلی ام آن طور نیست که باید، یعنی با این روند به آنچه می خواهم نخواهم رسید، اما تلاشم را می کنم.  شرایطم متفاوت تر از قبل است، زمانم محدودتر، انرژی ام کم تر.  تمام خودم را برایش نگذاشته ام و این برای من کمالگرا یعنی بد و راستش نمی توانم تمامم را بگذارم اما هم چنان آرام ارام تلاش می کنم می دانم اگر خدا بخواهد می شود و اگر هم نخواهد...  راستش دلم می خواهد که او برایم بخواهد و مقدرات خیر را در این مسیر برایم رقم بزند.  فقط نوشتم که بماند به یادگار که اگر موفق شدم هر لحظه که دیدم این پست را تذکری باشد که شاکرش باشم و اگر شکست خوردم با دیدنش دوباره مچاله شوم، اشک بریزم، در خود فرو روم و در نهایت دوباره بایستم و برایش تلاش کنم.  محتاج دعایتان هستم دوستان گفتم بدانید که اگر نمی نویسم، مشغولم، و قلمم خاموش فی الحال.  ارادتمندتان قربان معرفت و همراهیتان❤️ پ. ن این نوشته را همان16 دی نوشتم اما پیش نویس نگه داشتم حالا اما دوست دارم بگذارم که بماند ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 15:45

اگر آن دو سه تست شک دار را در رشد و آن یکی را در عمومی و دیگری را در تربیتی میزدم الان خوشحال بودم.

5 تست ناقابل

چندماه قابل دار

گفته بود تو شک دارهایت را بزن، بد کردم... خیلی بد

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 15:45

فکری شده و دچار تردید نمی دانم باید چکار کنم  برایش می نویسم فلان راهکار می تواند راهگشا باشد بعد سوالی را می پرسم که احتمال می دهم تاکنون نپرسیده ام.  برای کمک به خودم و خودش  می پرسم:وقتی چنین حالی داری دوست داری چکار کنم؟ چه انتظاری داری؟ _می گوید:" من انتظار دارم خودت باشی دست به خودت نزن همینجور که هستی تا همه چی واقعی و برآمده از دل باشه!" گاهی آن قدر مجبوری نقاب بزنی، نقش بازی کنی و به قول او از سر تکلیف کارهایی را برای دیگران انجام دهی که این می شود جزو لاینفک شخصیتت... و فکر می کنی خیلی دلسوز و فداکار و به فکر هستی! خیلی معرفت داری و... حالا اگر آن بقیه در چنین مواقعی مثل تو نباشند کلی دلت برای خودت و تنهاییت می سوزد و با خود فکر می کنی هیچ کس قدر محبت های من را نمی داند، هیچ کس وقتی که باید باشد نیس و... هر چند من احوالات او و بهبود حالش برای مهم بود و هست  هر چند از سر تکلف ننوشتم برایش اما تلنگر خوبی بود  و هرچندتر که بقیه مثل او پذیرای خودم نخواهند بود و لازم است گاهی از سرتکلف همدلی داشته باشم. تلنگری بود برای دقیق شدن روی مدل همدلی هایم و نیتی که از همدلی دارم. باشد که به قول او صادق باشم اول با خودم بعد با بقیه بعدا نوشت: دوستان صمیمی زهرا!  رفتارهایی که از نظرتان و برداشتتان متظاهرانه بوده و نه صادقانه، برای خوشحال کردنتان بوده، و نیتی دلی برای خوشحال کردن و عوض کردن حال شما اصلا زین پس اینا هم کنکلهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1402 ساعت: 13:08

برای تو می نویسم برای تویی که هیچ وقت اولین روز آشناییمان را فراموش نخواهم کرد برای تویی که در حساس ترین دوران زندگی ام با بهترین کیفیت ممکن همراه بودی و هم دل! تویی که هروز ذوق دیدنت را داشتم آن روزها  روزهایی که گذشت و مایی که دور افتاده ایم از هم... همیشه هرچند جسممان دور می شد از هم، باز انگار رشته ای نادیدنی از محبت و الفت بینمان کشیده شده بود،رشته ای که انگار هیچ وقت نمی پوسید، نمی گسست... برای تو می نویسم که با صحبت هایت مسیرم را عوض کردی نگاهم را شرایطم را  و من برای وجودت و برکاتی که به همراه داشته برایم تا همین لحظه، همیشه خدا را شکر کرده ام.  مهربانِ من! لحظاتی که شانه به شانه ی هم راه می رفتیم و دقایق فراغت را برای حرف زدن غنیمت می شمردیم، اوقاتی که تلفنی حال هم را جویا می شدیم و آن روزهایی که به خانه مان می امدی و من بعد از رفتنت خیره به جایی که نشستی و به حرف هایی که زدیم فکر می کردم را دل تنگم! قرار بود گذر ایام و دور شدن ها، ما را از هم دور نکند اما مغلوب شده ایم انگار مغلوب شرایط  من سهم خودم را ازین رابطه به دوش نکشیدم آن طور که باید رابطه مراقبت می خواهد و توجه...  چند وقتی ست فکر می کنم از کجا شروع شد این فاصله این دورشدن دلهامان از هم شاید تو خوب به یاد داشته باشی و به رویم نیاوری...  نمی دانم اما دیگر نمی گذارم گل رابطه مان این چنین رنگ پریده و پژمرده بماند. تو هم کنارم باش مثل همیشه که به وجودت، به حضورت و به یادت نیازمندم. پ. ن رابطه مراقبت می خواهد، حواسمان باشد  به حال خودش رهایش کنیم پژمرده می شود، می پوسد و از بین می رود.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1402 ساعت: 21:48

ساعت 6:30 _صبح به خیر _.... _سلام با ضعیف و ناراحت ترین صدای ممکن جواب می دهم:سلام. اگر جوابش واجب نبود که باز هم سکوت جایز بود در منطق من، منطق که نه، در مانیفست احساسات من.  هم چنان بالای سرم ایستاده و می فهمم  نگاه می کند، من هم نگاه می کنم، اما نه به او، به طفلی که از یک نیمه شب تا 6:30 صبح دل درد داشته و گریه می کرده و هنوز هم آرام نشده کاملا. می رود تا آماده شود، صدای سشوار را به صدای جاروبرقی تغییر می دهم شاید چاره بیفتد و کمی بخوابد این پسر. وقت رفتن هم چند دقیقه ای کنارم می ایستد و نگاهم می کند تا حرفی بزنم.  کلی جمله در ذهنم آماده کرده ام که صبح دم رفتنش، مثل تیری پرتاب کنم و تخلیه شوم،اما حالا...حالا می دانم سکوتم بهتر به او می فهماند که بدجور خسته و عصبانی هستم. می فهمد که قصد حرف زدن ندارم، خداحافظی می کند و می رود. و پسری که هم چنان بیدار است و نق می زند. تقصیر او نیست این حجم خستگی، خودم اصرار دارم او شب ها بخوابد تا صبح بتواند بیدار شود، کارش زیاد است و سنگین، می گویم من صبح می توانم استراحت کنم، تو نه.  اما نمی دانم چرا اینقدر عصبی هستم از اینکه دیشب کمکم نیامده، منطقی نیست این عکس العملم...  بعد از رفتنش برادر پسر هم تکانی می خورد و غلتی می زند، آهی می کشم، می دانم وقت بیدارشدنش است و حتی اگر نوزاد خانه مان بخوابد، باز من نمی توانم بخوابم. در ذهنم مرور می کنم:امیر حسین که خوابید امیرعلی را بالا پیش مامان می برم تا خودم هم بخوابم. بعد آن قسمتِ خیلی مادرِ نامنعطفِ وجودم فریاد می زند:بی خود می کنی! بچه های تو هستند، بقیه چه گناهی کردهاند که بی خواب شوند. تسلیمش می شوم،درست می گوید.  به جایش به  این فکر می کنم که به جای یک ساشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 15:06

صفحه بندی