گریه یواشکی
-
تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 3:49
سه شب است درست نخوابیده ام، پسرک عادت دارد دو سه بار بیدار شود و شیربخواهد...شب ها هم دیر می خوابد، خیلی دیر شاید نهایتا سه ساعت بتوانم پشت سر هم و عمیق بخوابم. بعد از نماز دلم میخواهد غش کنم تا ظهر... عادت بد دیگرش اما این است که هرصبح ساعت6، 6:30 بیدار باش دارد وتا 7:30،8 نمیخوابد.... بعد از اماده...
دم دستی های مهربان
-
تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 3:49
ما آدم ها وقتی خسته و بی حوصله ایم، وقتی به اصطلاح بریده ایم و به اینجایمان رسیده گاهی خیلی ظالمانه رفتار می کنیم. یاد گرفته ایم قطعا.... از بس دیده ایم شاید... اطرافیان را به دو دسته تقسیم می کنیم:اول انها که قدرت دارند و در صورت مشاهده بدخلقی قطعا پشت خواهند کرد و تلافی شاید، دوم کسانی که دوستمان ...
پس انداز عاطفی
-
تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 3:49
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
خودنوشت
-
تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 2:06
هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسد که بخواهم دور شوم از خودم... از همه ی ان چیزی که تاکنون بودم... از همه ی 23 سالی که شاید هیچ وقت ارزش زندگی کردن نداشت... روزی که دلم بخواهد فرار کنم از همه ی ان
اضافیات:)
-
تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 2:06
اول از کمد بالای جارختخوابی شروع می کنم؛ قصدم این است که اول جعبه لوازم برقی را بردارم، آن ها را بسته بندی و چسب کاری کنم و بعد خیلی شیک به ترتیب کارتن های دیگر و لوازم دیگر.... اما وقتی تلنبا
چشم هایش...
-
تاریخ: 1399/3/10 ساعت: 8:05
اسم وسوسه کننده ای داشت برای من! یک بار هم برداشتمش و رفتم که حساب کنم اما باز گفتم نه!فعلا رمان نه! بعدا... این روزها که مثل روح سرگردان دائم می چرخم تا کاری انجام دهم اما بیشتر از اینکه کاری کنم
لطف دوست
-
تاریخ: 1399/3/10 ساعت: 8:05
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد عارف از خنده می در طمع خام افتاد حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد این همه نقش در آیینه اوهام افتاد این همه عکس می و نقش نگارین که نمود یک فروغ رخ ساقیست که در
تا جنون فاصله ای نیست ازینجا که منم...
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:29
با احتیاط در را باز کردم، برخلاف اخلاق و عادتم مدرسه که می ایم محتاط تر میشوم... با احتیاط از پله ها بالا و پایین می روم، بااحتیاط در را باز میکنم، با احتیاط روی صندلی می نشینم و کلا با احتیاط وارد م
Valium
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:32
دقیقا بعد از تورق دفترهای قطور آبی و نارنجی رنگم بود که به خودم قول دادم دیگر وقتی حالم خوب نیست دست به قلم و کاغذ نبرم! ورق که می زنم تمام اتفاقات تلخ زنده می شوند... حافظه ی فولادی غم نگهدار با ت
روزهایی که نخواهند آمد!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:32
از زمانی که یادم میاد دنبال یه روزی بودم که درسم تموم شه و منم مثل بقیه آدما به کارایی که دوست دارم برسم... مثلا یه روز بارونی برم پاتوق کتاب و کلی کتاب جذاب با جلدای وسوسه انگیز بخرم و بعد کاملااااا
تو خوبی!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:32
بلاخره بعد از 4 سال قرار شد وارد کلاسی بشم که مال خودمه:) بعد از 2 سال کارورزی رفتن حسرت یک کلاسی که من تنها معلمش هستم به دلم بود! اینقدر که تو کارورزی از دست معلمای مخ
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:30
آدم باید همیشه حواسش به خودش باشد.آن قدر درگیر یک نفر نشود که خودش را فراموش کند. خود واقعی آدم که فراموش بشود چیز بدی است! بعد که درگیری و تلاطم تمام شد و دلت هوس خودت را کرد می بینی که نیستی... یا ش
حس و حال این روزها...
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:30
از زمزمه دلتنگیم از همهمه بی زاریم نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیم؟ هنگامه ی حیرانی است خود را به که بسپاریم؟ تشویش هزار "آیا" وسواس هزار "اما" کوریم و نمی بینیم ورن
چند توصیه خیرخواهانه
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:30
این چند وقتی که حسابی درگیر تدارکات مراسم عروسی هستیم تجربه های خوبی به دست آورده ام که شدیدا مایلم درمیان بگذارم باشد تا دیگران مثل ما طی این فرایند سخت و فشرده اما شیرین اذیت نشوند. اول اینکه به ن
دست گرمی!
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:30
خیلی وقت است ننوشتم! نه در دفترم و نه در وبلاگ! آن قدر ننوشتم که وقتی چند خط بیشتر می نویسم دستم درد می گیرد، وقتی هم که می خوانم نوشته هایم را،خوشم نمی آید! حس خیلی بدی است! اینکه الان دوباره دفترم
لطف مدام!
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:30
خیلی چالش برانگیز است!یا باید خیلی با تجربه بود و یا خیلی باهوش برای موفقیت در این موضوع. گاهی پیش آمده که واقعا ناراحت و افسرده ای، دل گیری از همه ی عالم، حوصله حرف زدن نداری با هیچکس و خلاصه منت
فصل آخر
-
تاریخ: 1397/1/3 ساعت: 18:26
چند وقتی می شد که رمان نخوانده بودم. نه به این معنی که رمان شناس و رمان خوان حرفه ای هستم...گاهی اگر وقت باشد و حوصله دنبال کردن یک داستان و درگیرشدن شبانه روزی با ان را داشته باشم. تعطیلات بین دو ترم بود و بعد از آن درگیری بزرگ با امتحانات هوس کردم کتاب بخوانم از نوع رمان و غرق کنم خودم را در یک دن...
سالی که گذشت...
-
تاریخ: 1397/1/3 ساعت: 18:26
چه ساده عاشقت شدم چه سخت دل سپردمت تمام لحظه های من پر از حضور و بودنت تو بهترین بهانه ای برای زنده بودنم تو شعر عاشقانه ای که با یقین سرودمت تو افتاب روشنی میان تیره ی دلم همان طلوع زندگی که صبح می کند رخت نشسته روبروی من ز عشق می کند سخن قرار برده از دلم صدا و لحن صحبتت میان کوچه های شهر بگیر دست ...
من یک متظاهرم!
-
تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 15:20
پر از خنده ام و انرژی...دلم می خواهد فریاد بزنم...بلند بلند بخندم....می بینمش... حالش خوب نیست...حوصله ی من و انرژی ام را هم ندارد....اگر انگونه باشم که هستم فرار می کند....ناراحت تر می شود حتی...می شوم یکی مثل خودش...لبخند کمرنگ و جدی البته.... پر از دردم،پر از بغض،از آن حال هایی که وقتی دلت برای خ...
مقواااا
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 17:59
قول داده بودم یک روز سینما برویم و از آن فیلم های کمدی ببینیم.بلاخره بعد از یک ماه وفا کردم به الوعده و هعی کاش هرگز وفادار نبودم...آدم دوست دارد وقتی برای دیدن یک فیلم کمدی و طنز می رود، واقعا کمدی ببیند و از ته دل بخندد و بفهمد....اصلا بفهمد و بخنددو فکر کند...راستش تا به حال برای دیدن یک کمدی به ...